مادر هما

از وقتی به یاد می‌‌آورم پوستش چروک بود و سفید. تنش بوی حنا می‌داد و تنباکوی برازجانی. موهای سفیدش را حنا می‌گذاشت. یک‌دست نارنجی می‌شد. حتی موقع خواب هم روسری‌اش را درنمی‌آورد.

به قامت متوسط و لاغرش همیشه قبا می‌پوشاند. قباهایی که زمینه‌ی تیره داشتند و گل‌های ریز. گل‌ها هم اغلب تیره بودند.

عاشق مسجّد حضرت ابوالفضل بود. نیم ساعت مانده به اذان، چادرش را می‌کشید سرش و لخ‌لخ‌کنان می‌رفت مسجّد.

پنج‌تا دخترش را دوست داشت ولی یک‌دانه پسرش نور چشمش بود. توی سفره دست نمی‌برد مگر قبلش مطمئن می‌شد برای پسرش غذا برداشته‌اند. نوه‌ و نتیجه‌های مذکر را هم بیشتر دوست می‌داشت. همیشه سهم پسرها از عیدی و تنقلات و لبخندش بیش‌تر از دخترها بود‌.

ویدیویی را دیدم از یلدایی در آستانه‌ی سه سالگی. مامان سوال می‌پرسید و من پاسخ می‌دادم. «اسم مامانت چیه؟» «اسم بابات چیه؟» «مادربزرگت کیه؟» «حالا یه شعر بخون!»

به سوال مادربزرگ که می‌رسم می‌گویم «من مامان‌بزرگ ندارم... فقط یکی! اسمشم مادره. مادر هما!»

به خیال خودم مادربزرگ فقط آن‌هایی هستند که صورت چروک و پلک‌های افتاده دارند و تن‌شان بوی آدم‌های پیر را می‌دهد. مامانِ توی ویدیو توضیح می‌دهد که «مامان‌بزرگ تو گلپریه. مادر هما مامان‌بزرگ منه!»

آخِرین‌ باری که مادر هما را دیدم، حسابی مریض بود و رنجور. موقع خداحافظی دم گوشش گفتم «مادری، دفعه‌ی بعدی که اومدم ایشالا همچین خوب شدی که مثل قرقی بدویی این‌ور و اون‌ور.»

خندید، بی‌حال و دردمند. گفت «دعام کن ننه!»

امید به زندگی درش بالا بود. خودش منتظر بود تا خوب بشود و دوباره برود مسجّد. بایستد کنار هم‌نمازی‌هایش و دست آخِر برای نتیجه‌ها شکلات بگذارد کنج جیبش و بیاورد. وقتی این جمله را گفتم تقریباً مطمئن بودم زود سلامت می‌شود. بی‌خود نبود که خاله‌ها ققنوس صدایش می‌زدند. بس که آتش می‌گرفت و خاکستر می‌شد امّا در نهایت از میان خاکسترها مادر همای نسبتاً سالمی بلند می‌شد.

پنج روز پیش که خواب دیدم دندانم افتاده کف دستم؛ دلشوره آمد نشست کنج دلم. هی به خودم می‌گفتم «دخترِ حسابی خرافه رو رها کن!» لکن قرار نداشتم. دست آخر دو روز بعدش خبر آمد مادر هما فوت شده. اینبار از دل خاکستر، مادر همای نسبتاً سالمی بیرون نیامده و ققنوس خاکستر شده، برای همیشه!

پریروز وقتی تابوت روی شانه‌های پسرها جلو می‌رفت و ذکر «لا اله الا اللّه» توی شیون و شین جمعیت پیچیده بود. صدای یلدای سه ساله پیچید توی گوشم «من مادربزرگ ندارم... یعنی حالا دیگه ندارم!»

۴

شب نگاره

شاید بزرگترین مشکلی که توی ارتباطاتم دارم اینه که به وقت تکیه کردن سکوت می‌کنم. که نمیام برم بگم «فلانی ببین من حالم خوش نیست، بیا گپ بزنیم.» چرا؟ چون می‌شینم به دغدغه‌های طرف فکر می‌کنم. اینکه حالا خودش حالش میزون نیست، فلان مشکل رو داره، کار داره، امتحان داره، درگیره، غر بزنم که چی بشه، حرفام تکراریه، کی بدبختی نداره و الخ.

سکوت می‌کنم و سعی می‌کنم توی مشکلاتم حل بشم. امشب خیلی لوس شدم. خیلی شکننده. و جای همه‌ی اون «بیا گپ بزنیم‌»های زندگیم درد می‌کنه.

احساس می‌کنم می‌تونم تا ته دنیا آلبوم افتخار افاق شهناز رو گوش بدم و به سکوت و بغض ادامه بدم.

و احساس می‌کنم زندگیم درست شبیه شبه. همون اندازه سکون و آرامش داره. همون اندازه تاریکه. همون اندازه تنها.

بخت ما ساییده‌اند و سرمه‌دان پر کرده‌اند

دیروز می‌خواستم توی یک بخش از داستانی که دارم می‌نویسم؛ از روابط مجازی چت‌رومی استفاده کنم. به توجه به اینکه برای نوشتن نیاز به تجربه زیسته داریم، گفتم می‌روم و با یک نفر چت می‌کنم ببینم دنیا دست کیست. اولش کمی با یادآوری امکان وجود مفاسد اخلاقی فکر کردم «واقعا می‌خوای بری؟»

در این لحظه یک ککی افتاد به تنبانم که خاک بر سر! همسن‌های تو هزار جور کثافت‌کاری می‌کنند، کک‌شان هم نمی‌گزد! کار خارج از اخلاقی که نمی‌خواهی بکنی! اصلاً بیا برو چهار تا غلط بکن که دو صباح دیگر به طفلت بگویی مادرت هم آره و این‌ها! عین تارک دنیا‌ها شدی!

لذا یکی از آن ربات‌های کذایی چت را که اسپانسر پروکسی مستفیدم بود را باز کردم.

در بدو ورود درخواست‌های بی‌شماری از پسران و دختران سرزمینم داشتم که آمده بودند پی فسق و فجور و صحبت‌های خاک‌برسری. همه را از دم بلاک کردم. پسری می‌آید که از من دو_سه سالی کوچکتر است. از طلاق پدر و مادرش می‌گوید، از اینکه شوهر خواهرش مداوم اذیتش می‌کرده، از اینکه دیگر بی‌محبتی پدرش را درآورده و آمده اینجا دنبال محبت. اینکه یک دوست‌دختری بیابد که خلاءهایش را پر کند. بهش می‌گویم آدم‌ها مرهم نمی‌شوند. جای اینکه بخواهد به کسی وابسته بشود، خودش یک‌کاری بکند. و شکست عاطفی را هم بعدترها به سیاهه‌اش اضافه نکند.

چت را می‌بندم و منتظر می‌مانم که یک آدم نسبتاً درست و حسابی بیاید. خودم می‌دانم که آدم درست و حسابی اینجور جاها پیدا نمی‌شود. فکر اینکه خودت هم الان توی اینجور جاها ولویی؛ مثل خار رفت توی چشمم. تا می‌خواهم با احساس عذاب وجدان ربات را بلاک کنم و بروم؛ درخواستی می‌آید روی صفحه.

پسری حدود ۶ سالی از من بزرگتر. از این می‌گوید که لیسانس عمران دارد و عجالتاً لوازم خودرو می‌فروشد.

ربات لعنت الله علیه، ناگهان می‌زند فاصله‌ی شما دو کیلومتر! عملاً بیخ گوش‌مان سکنا دارد.

می‌گوید از خودت بگو. یک اسمی همینطور روی هوا می‌گویم. می‌گوید «زیاد از ما دور نیستی مهناز خانوم.»

ایح ایح ایح! مردک مزخرف!

«قرار بذاریم توی پارک فلان، هم‌دیگه رو ببینیم عزیزم؟»

برایش می‌نویسم صبر کند، هنوز ده دقیقه هم از شروع مکالمه نمی‌گذرد! ادای عق زدن درمی‌آورم و توی دلم هم می‌گویم «اَی! عزیزم و کوفت، من و قرار؟ بشین تا بیام.»

کمی از مغازه‌اش می‌گوید که حوالی کدام خیابان است. از دهنم در می‌رود که نمی‌دانم آن خیابان کجاست! می‌پرسد «مگه یزدی نیستی؟»

لاجرم می‌گویم «نه، اینجا ساکنم.»

«کجایی هستی؟»

دل دل می‌کنم. دختر؛ شهر پر است از شیرازی‌های مقیم یزد! از کجا مرا بشناسد؟ «شیرازی‌ام.»

«چرا اینجایید؟»

«شغل بابام اینجاست.»

«کار بابات دولتیه مگه؟»

«آره.»

یک نفر نبود بگوید ای لال شوی دختر! خب چرا اطلاعات می‌دهی؟ بگو «نه» و خودت را خلاص کن! اَه!

می‌پرسد آیا خانه‌مان توی فلان بولوار است؟

و من در حالی که درست در خانه‌ای وسط همان بولوار روی مبل لم داده‌ام و چای می‌نوشم با خونسردی می‌نویسم «نه؛ چطور مگه؟»

بی‌ربط می‌پرسد «یه اقایی میگفت شیرازیا از تفریحاتشون خوردن کاهو و ترشیه راس میگفت؟»

پشت‌بندش سوالم را ریپلای می‌زند «چون یه آقایی رو می‌شناسم که فلان جا کار می‌کنه، شیرازیم هست، فامیلیشم فلانیه، شما ک نیستین؟»

من در حالی که مستقیماً به برق شهری وصل شده بودم و دود از کله‌ام برمی‌خاست، می‌خواستم «ک»اش را بکوبم توی فرق سرش. زیر لب می‌نالم «ای کاهو و ترشی و زهرمار بخوری! بین این همه آدم، توی این همه شهر، چرا باید من با تو هم‌صحبت بشم!»

سعی می‌کنم خونسرد باشم. دیر جوابم دادنم انگار مطمئنش می‌کند. می‌گویم «نع.»

از قصد عین می‌گذارم انتهای نون تا میزان تأکیدش بیشتر شود. می‌گوید «درست گفتم؟»

بعد هم هر می‌خندد. شروع می‌کنم به فکر کردن به مقوله‌ی شانس و باری دیگر یقین حاصل می‌کنم «از شانس چیزی به ما نرسیده!» فکر می‌کنم احتمال پیدا شدن کسی که بیخ گوشم زندگی کند و با بابا آشنا باشد، بین این همه دختر و پسر، از سرتاسر ایران، بین رده‌ها مختلف سنی، توی این ربات از میان میلیون‌ها ربات، تقریباً مشابه پیدا شدن سوزن در انبار کاه است‌. آن‌وقت این سوزن باید پیدا شود و صاف مردمک چشمم را نشانه برود!

خنده‌ام می‌گیرد. می‌خندم. آنقدر می‌خندم که از چشم‌هایم اشک می‌آید. دوتا ایموجی خنده می‌فرستم. دیوار حاشا بلند است؟ خب باشد! حالا گیریم بفهمد من دختر فلانی‌ام. چه می‌شود؟ هیچ!

یک آن لحنش هزار درجه فرق می‌کند «خانم فلانی، دیگه توی این رباتا نیاید؛ شما اهلش نیستید.»

بعد هم بی‌آنکه منتظر جواب باشد ربات را می‌بندد و مرا بلاک می‌کند.

می‌پرسم «خدایا این شانسه که من دارم؟»

ندا می‌آید «ای بنده‌ی من! تو اهل غلط اضافه کردن و همرنگ جماعت شدن نیستی، فلذا یا خودت در صراط مستقیم بمان، یا به شیوه‌های مختلف، دهانت را مورد مهر قرار داده و با اعمال قدرت، خودم به صراط مستقیم باز می‌گردانمت. من زندگی‌ای به تو عطا کردم چنان که هر ساعتش خودش داستان است، لذا داستان‌های خودت را بنویس! کسب تجربه‌ی زیسته بخورد توی ملاج‌ات.»

۱۳

از دل گِل، گُل برآرید

اگر از هفت ماه مشاوره رفتن، تنها یک چیز را یاد گرفته باشم آن این است که گاهی باید بلند بگویم «حالم خوب نیست!» و اجازه بدهم اطرافیانم کمکم کنند برای بهتر شدن. این‌که نخواهم تنهایی از پس غم‌هایم بر بیایم. لذا چند باری بین مکالماتم با مامان و بابا تأکید کردم «من واقعاً حالم خوب نیست!» «فکر کنم دارم افسرده می‌شم.»

نتیجه‌اش این شد که عصر همراه بابا و ساینا رفتم مسجد جامع. سه ساعت تمام پابه‌پایم راه آمدند و گذاشتند برا هر کاشی مسجد جامع و هر خانه‌ی کاهگلی ذوق کنم و برایشان از حیاط و حوض و درهای چوبی کلون‌دار و پنجره‌هایی با شیشه‌ی رنگی سخن‌رانی کنم؛ از اهمیت داشتن درخت مو و شمعدانی و محبوب شب توی حیاط. و هی توی مسیر سقلمه بزنم «واای این پسره چقدر موهاش خوشگله.» «این دختره چه قشنگ می‌خنده.» «وای خدایا دلم می‌خواد این پیرزنه رو بغل کنم!» «ئه! این دیوارکوبه چقدر زیباست!... چنده!... اوه! چه خبره این همه؟»

پابه‌پایم آمدند تا ته آب‌انبار و تا بالای پشت‌بام یک کافه. برگشتنی، بابا گفت «بریم یه جایی روی چمن ولو شیم؟»

می‌داند دویدن روی چمن و متعاقبش ولو شدن رویش را دوست می‌دارم. رفتیم سراغ فضای سبز مختصری که نزدیک خانه است. کفش و جوراب‌ها را درآوردیم و دویدیم سرتاسر چمن‌ها. بعدش هم ولو شدیم و من رطوبت و عطر چمن را به جان کشیدم.

صبح مامان بیدارم کرد تا راهی شویم. گفت «می‌خوایم موقع طلوع کویر باشیم‌.»

بابا تأکید کرد که هندزفری را بگذارم توی ماشین و تمرکزم را بدهم به سکوت و سکون کویر. سعی کردم حس راه رفتن روی ماسه را در حافظه‌ی پاهایم ثبت کنم.

حواسم بود که مامان و بابا دارند نگاهم می‌کنند، پس همه‌ی زورم را زدم تا از پراکندن هر گونه شلنگ تخته جلوگیری و به همان دویدن اکتفا کنم.

بابا به بهانه‌ی آن‌که چای‌ای که دم کرده «پسر درست کن» است و حسابی می‌چسبد؛ تا ته فلاسکش را توی حلق‌مان خالی کرد. بعد هم خودش عقب نشست و مرا نشاند پشت رل که «بِرون تا ببینم چند مرده حلاجی.».

تنها مشکل موجود این بود که هنگام عوض کردن دنده، حواسم از فرمان پرت می‌شد و از مسیر خارج می‌شدیم :)))

گاهی هم به قدری محو رانندگی می‌شدم که حواسم به سرعتم نبود. هی مامان و بابا یکی در میان یادآوری می‌کردند «آروم یلدا!... اینقدر گاز نده!... لازم نیست با دنده سه بری!...»

ساینا هم این بین می‌گفت «من برای مردن هنوز خیلی جوونم!»

در نهایت وارد جاده‌ی اصلی شدیم و متأسفانه از حس زیبای رانندگی محروم شدم! برگشتنی بابا آش محبوبم را خرید و مامان گفت پول می‌ریزد به کارتم تا کارگاه ترانه را شرکت کنم. تا خود خانه لطفی گوش دادم و کسی غر نزد که سلیقه‌ی موسیقایی‌ام شبیه مامان‌بزرگ‌هاست.

حالا بعد از دو روز استراحت و دریافت دوز زیادی آرامش و محبت، راحت‌تر می‌توانم با لشکر غم بجنگم. حالا می‌دانم که چندین نفر کنارم هستند که اگرچه مستقیماً توی جنگ با اندوه و تنهایی و پوچی، نقش ندارند امّا در پشت جبهه هوایم را دارند. همه‌ی آن‌هایی که این روزها حضورشان را یادآور شدند و مهربانی‌شان را متذکر.

 

عنوان برگرفته از آهنگ سرنوشت همایون شجریان

۴

غصه نمی‌دهد امان!

مامانم وقتی قُل همراه من را سقط می‌کند، بهش استراحت مطلق می‌دهند. با دعا و چنگ و دندان مرا نگه می‌دارند و به زور وصلم می‌کنند به زندگی.

خودم هم پوستم کلفت بود. قصد مردن و عقب کشیدن نداشتم. نیاز شدیدی دارم که با ماشین زمان بروم سر وقت مادرم. بگویم «بذار این یکی هم سقط شه. ارزش این همه سختی رو نداره. افتادن این بچه به نفع همه‌ست، بیشتر از بقیه به نفع خودش، باور کن راست می‌گم!»

خسته‌ام؛ خسته‌تر از مرغ پر و بال شکسته

بیش از اندازه خسته‌ام. خسته و ملول. انگار همه‌ی رمقم را کشیده باشند. جلسات مشاوره را نمی‌روم. امتحان‌ها را بهانه می‌کنم ولی در اصل حالش را ندارم. حال بحث‌های تکراری. حال اینکه هر هفته بروم بگویم توی این زندگی کوفتی فقط رنج است. و تراپیستم بگوید چیزهای دیگر هم است. لذت است. امید است. فقط باید بخواهی ببینی‌شان. خسته از اینکه هی بروم بنشینم روی آن صندلی چرم قهوه‌ای و بگویم «خب که چی؟!» و او تلاش کند دلیل بیاورد و یک‌جوری وصلم کند به زندگی!

دارم همه‌ی زورم را می‌زنم که تابستان پارسال تکرار نشود. دست خودم را می‌گیرم، قربان صدقه‌اش می‌روم و به زور می‌برمش توی خیابان. برود پیاده‌روی. خموده نشود توی خانه. حواسم هست که حتماً هر روز دوش بگیرد. بغلش می‌کنم و می‌کشانم‌اش پای کتاب. مجبورش می‌کنم بخواند. درس، مقاله، مثنوی معنوی.

به زور می‌برمش پای تلفن. زنگ می‌زنم و سه‌شنبه برایش وقت مشاوره می‌گیرم. خودم زیادی لوس شده. خسته و احساساتی. چشم‌هایش خمارند. آنقدر خمار و خسته که هر لحظه می‌تواند بخوابد. آنقدر بخوابد که یکی شود با ملحفه‌ی روتختی.

مُسَکِّن‌ها و آرامبخش‌ها را از دستش می‌گیرم و برایش گل‌گاوزبان و بابونه دم می‌کنم.

دقت می‌کنم هر شب یک نامه به خدا بنویسد. حتی کوتاه. می‌فرستمش خرید. می‌گویم قرآن با ترجمه‌ی موسوی گرمارودی بخرد. حدس می‌زنم پیدا نشود ولی باید برود بیرون تا رخوت تن‌اش را نگیرد.

از معاشرت کردن فراری شده. دخترک همیشه در اجتماع من، رغبت ندارد تلفن دوست‌هایش را جواب بدهد. می‌کشانم‌اش توی صفحه‌ی چت. می‌گویم به دوست‌هایش پیام بدهد.

حواسم هست که موسیقی‌های غمگین گوش نکند. صدای طبیعت همیشه بهترین است. چندتا اپلیکیشن برایش نصب می‌کنم که صدای بلبل و دریا و باران و جیرجیرک دارد. می‌دانم بنا نیست برود سراغ این‌ها ولی حواسم هست که موسیقی غمگین گوش نکند.

غروب‌ها می‌برمش پای گاز. چای دم می‌کنم. چهار استکان می‌ریزم و می‌نشانمش میان مامان و بابا. توی گوشش می‌گویم «لبخند بزن! نبینم دلت گرفته باشه‌ها!»

خودم لجباز است. کله‌شق و دیوانه. می‌خواهد برود توی اتاق و بچسبد به سه‌کنج دیوار. دست‌اش را سفت می‌گیرم. که بماند توی جمع. که فرار نکند.

شب‌ها امّا یاغی‌تر از همیشه است. لوس است. بهانه‌گیر است. دلش می‌خواهد پروانه بشود و برود. اوج بگیرد و گم شود توی وسعت آبی آسمان. می‌خواهد غزل بشود توی دیوان شعری. باران بشود. سماع بشود. دانه بشود. برگ بشود. نور بشود. ابر بشود.

دلم می‌خواهد بگویم خفه شود. بگویم فکر نکند. فلسفه نبافد. اشک نریزد. عاشق نباشد. توی خیال شنا نکند. شیفته‌ی عرفان نباشد. نخواهد هم شهود مولانا را داشته باشد هم منطق خیّام را. فقط زندگی کند. مثل بقیه. مثل همه‌ی آن‌هایی که فکر نمی‌کنند به رنج زیستن. به تکرار بیهوده. به سیزیف. ولیکن نمی‌شود. نباید بگویم. باید مدارا کنم. باید بگذارم زمان بگذرد تا لوس‌بازی‌هایش به انتها برسد. باید آنقدر نازهای خرکی‌اش را بخرم که دیگر چیزی توی انبار و مغازه‌اش نماند.

با این همه خسته‌ام. و کمی ناامید. دلم می‌خواهد یک‌جایی آگهی بدهم «به یاری چندین و چند تن از بندگان مقرّب خداوند جهت جمع و کنترل کردن یک عدد خودمِ یاغی، لجباز، بهانه‌گیر و کمی تا قسمتی بی‌شعور نیازمندیم!»

 

عنوان برگرفته از آهنگ به تماشای نگاهت؛ همایون شجریان

۴

به یاری سبزتان نیازمندیم :)

نوشتن برایم مشکل شده است. حتی چرت و پرت‌های کشککی اسبقم را هم نمی‌توانم بنویسم. ذهنم از هر ایده‌ای خالی‌ است و روزانه‌نویسی در حال حاضر قدری مشکل.

می‌شود محبت کنید و موضوع بهم پیشنهاد بدید، یا مثلاً یا جمله یا شبه جمله که ادامه‌اش بدهم، یا یک بیت شعر مثلاً؟

پیشاپیش تشکر می‌کنم و آغوش‌ها روانه‌ی شما :)

۸

بام و بندبازی و دختری بحران‌زده

می‌گوید «حواست باشه که نه از این وَرِ بوم بیفتی، نه از اون وَرِ بوم!»

و من بامم به اندازه‌ی یک تار مو باریک شده است. مثل یک بندباز تازه‌کار معلق‌ام توی هوا، با بیم و امید دست و پنجه نرم می‌کنم.

هر ضربه‌ی کوچکی می‌تواند مرا در آغوش امیدِ محض غرق کند یا در معده‌ی یأسِ مطلق هضم!

 

پی‌نوشت : کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» را می‌خواندم. منِ امروز، هم با بحران معرفتی و معنویِ یونس دست و پنجه نرم می‌کند و هم با بحران عشقیِ پارسا.

و از اینکه هیچ بعید نیست سرانجامم همچون پارسا باشد، می‌ترسم! از اینکه از آن‌طرف بام _آن‌ سویی که یأس و کفر است و خدایی نیست_ زمین بخورم، می‌ترسم. چون خوب می‌دانم زمین خوردن در آن سو برای من به منزله‌ی مرگ مغزی حتمی است!

۲

آبستن

این روزها آبستن‌ام. کلمات را باردارم انگار. آنقدر نتوانستم بنویسم و آنقدر کلمات را توی سرم نگه داشته‌ام که توده شده‌اند. جنینی زمخت و سنگین. چندی پیش غم را آبستن بودم. سقط شد طفلک. پزشک گفت کورتاژ لازم است که تَتَمِه‌ی طفل چاق و چله‌ات نماند آن تو. بماند، عفونت می‌کند و درد می‌شود. کورتاژ کردم و غم، ریز ریز شد بلکه کم‌کم از بدنم خارج شود. نشد. پزشک گفت، هر چه کردیم نتوانستیم غم را بیرون بیاوریم. چنان چسبیده به جانت که انگار عضوی از بدنت باشد. غم بیرون نیامد، عفونت نشد لاکن درد چرا. حالا پیکر ریز شده و پراکنده‌اش چسبیده به کلمات. 

جان می‌کَنَم تا این توده‌ی کلمه‌ی آغشته به غم و درد را بزایم ولی حسابی جا خوش کرده آنجا. زور می‌زنم، دست و پا می‌زنم، صورت می‌خراشم، ضجه می‌زنم، نه! قصد بیرون آمدن ندارد.

اشک‌هایم زیاد شده‌اند، انگار که امیدوار باشم حرف به حرف جنینم از چشم‌هایم خارج شود و از زیر بار این بارداری جان سالم در ببرم.

چند ماه است که قلم و کاغذ مهیّا می‌کنم. قلم به دست می‌گیرم. پلک‌هایم را می‌فشارم بلکه بتوانم کلمات را روی کاغذ متولد کنم. ولی هیچ جوره نمی‌شود. هیچ ایده و کلمه‌ای برای نوشتن ندارم. همه‌شان رفته‌اند و چسبیده‌اند یک گوشه. رفته‌اند و بدل شده‌اند به یک توده.

گمان کنم دست آخر باید مغزم را سزارین کنم. سرتاسرش را بشکافم و جنین را بیرون بکشم.

کاش از طفلم راهی به دهانم بود، کاش می‌توانستم تمامش را بالا بیاورم و دردها و غم‌های چسبیده به آن را قی کنم. راهی به دهانم ندارد ولی به قلبم چرا. غم‌ها و دردها و واژه‌ها شبیه بوته‌ی خاردار گل رُز شده‌اند و مثل پیچک پیچیده‌اند دور قلبم. خارهایش که توی قلبم فرو می‌رود، نفسم تنگ می‌شود و سینه‌ام سنگین.

شبیه بوته‌ی رُزی‌ست که توی حیاط خانه‌ی عزیز بود. همان بوته‌ای که عزیز می‌گفت بیشتر از ۶۰ سال سن دارد. روز اول زندگی مشترک‌شان با احمدآقا، بوته‌ی کوچک کم جان را کاشته‌ بودند توی باغچه. همانی که بعد از مُردن احمدآقا خشک شد و خارهایش پیچید دور قلب عزیز.

سعی می‌کنم واژه‌ای را پیدا کنم که بشود به کمک آن الباقی واژه‌ها را هم بیرون بکشم. قلبم را با تمام خارهای تویش نوازش می‌کنم و واژه‌ی آبستن را انتخاب می‌کنم و قلم به دست می‌گیرم؛ «این روزها آبستن‌ام. کلمه‌ها و غم‌ها و دردها را باردارم انگار.»

۳

و دردِ حرف زدن دارم...

وقتی خبر تجاوز سیاوش اسعدی، به ریحانه پارسا توی شبکه‌های مجازی دست به دست می‌شد، عمه خانم گفت «کرم از خودِ درخته! این دختره از اولش معلوم بود چیکاره‌س!»

توی مدارس روزی صدبار به دختران گوشزد می‌کنند که اگر «حجاب»شان را رعایت کند و «حیا» داشته باشد از هر خطری مصون‌اند. اگر حجاب نداشته باشند و از خودشان سبک‌سری نشان بدهند، دارند خودشان مجوز می‌دهند که هر انسان رذلی، هر غلطی می‌خواهد بکند.

اگر به دختر بی‌حجاب و حیایی تجاوز بشود، حق‌اش بوده و کِرْم از خودِ درخت است. اگر به دختر محجبه‌ای تجاوز بشود، لابد از زیر چادر عشوه‌ای آمده یا کاری کرده. اصلاً اگر حجب و حیا داشت از این ننگ حرف می‌زد؟ البته که نه! باید دهانش را می‌بست. باید خفه می‌شد، پس شکی درش نیست که باز هم کرم از خود درخت است.

اگر دختری توی خیابان بلند بخندد، یا اشک بریزد، یا با پوششی که دوست دارد بگردد، درخت سیّار کرم‌داری است که سزایش متلک و فحش شنیدن است.

آری! حق با شماست! همه‌ی درختان خودشان کرم دارند!

فقط به من بگویید نوزاد ۱۷ ماهه‌ای که مورد تجاوز پدرش قرار می‌گیرد، کرم از کجایش است؟

کودکی که هنوز جوانه است، نرم است، نازک است، چه کرده‌است که سزایش این باشد؟ کودک یا نوجوانی که هنوز نهال هم نیست، کجای تنه‌اش کرم دارد؟ کجا عشوه‌گری بلد است؟ کجا بلد است مردی را، پدری را، برادری را، آشنا و غریبه‌ای را، اغوا کند؟

جرم کودک و نوجوان‌هایی _دختر و پسر_ که مورد تجاوز ناظم و مربی قرآن و محارم و غیر از آن قرار گرفته‌اند چه است؟ کرم‌ریزی؟ اغواگری؟ پوشش نامناسب؟

فقط یک نفر به من بگوید کجای عدالت حکم می‌کند که فرد معترض به اوضاع کشور اعدام شود و اویی که فرزند ۱۷ ماهه‌اش را زیر فشار تجاوز می‌کُشد تنها سه سال حبس بشود؟

کاش دیگر بعد از این همه سال، به جای تمرکز به روی سَمّ پاشی کردنِ درختان و کشتن کرم‌هایشان، حکومتی که دم از عدالت الهی می‌زند همّ و غمّ‌اش را بگذارد روی جا انداختنِ فرهنگِ کنترل کردن شهوات و امیال جنسی. توی مدارس به جای تکرار مکرر آیه‌ی ۶۱ سوره‌ی نور، تأکید بیشتری به آیه‌ی ۶۰ همان سوره بشود، بلکه هر متجاوزی بفهمد پیش از آنکه دیگری حجابش را رعایت کند، او باید آن نگاه کثیف و چشم‌های هرزه‌اش را فرو ببندد!

کارد استخوان را شکافته! دیگر تا کجا باید ‌پیش برود که چاره‌اندیشی شود؟ کارد به مغز استخوان رسیده، چرا کسی کاری نمی‌کند؟

قلبم مچاله شده‌است. کاش می‌توانستم از «انسان» بودنم انصراف بدهم. کاش می‌توانستم از شرم رذالت [برخی] هم‌نوعانم بمیرم. کاش می‌توانستم...

 

پی‌نوشت : عکس‌ و فیلم‌هایی که از کمک کردن حیوانات به یکدیگر گاه‌گاهی وایرال می‌شوند را دیده‌اید؟ اشراف مخلوقات آن‌ها هستند، نه ما!...

۶
About me
چون همیشه آیه‌ای در نگاه آینه خفته. اگر چشم ها را شست و اگر جور دیگر دید.

اینجا گاهی واقعیت را با خیال ترکیب می‌کنم؛ گاهی خیال را با واقعیت؛ گاهی هم هر یک را جدا قلم می‌زنم. گاه به قول «مرادی کرمانی»؛ کابوس‌های پاره پاره‌ام را بهم می‌دوزم، بهشان رنگ می‌زنم، رویشان شکر می‌پاشم و تحویلتان می‌دهم.



تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست..!
رضا کاظمی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان